وقتي
كه خدا زنان
را ميان مردها قسمت كرد
و تو را به من داد حس
كردم به من شراب
داده و به
بقيه گندم لباس من از
حرير لباس آنها پنبه به من
گل
به آنها شاخه وقتي
كه خدا مرا با تو آشنا كرد
گفتم نامه اي به او بنويسم بر برگهاي
آبي و پاكتي آبي خيس
از اشكهاي آبي مي
خواستم تشكري كنم از
انتخاب او كه
او ـ آنطور كه گفته اند ـ هيچ نامه اي را نمي
پذيرد جز نامهء عشق وقتي
جواب گرفتم وبرگشتم تا تو را چون گل ماگنوليا در دستهايم بگيرم دست
خدا را بوسيدم ... ماه و ستاره
ها كوه
ها و دشتها بال
پرندگان و ابرهاي
گسترده را ... ابر هايي را كه هنوز به مدرسه مي رفتند جزيره هاي روي نقشه ها جزيره هاي
توي حافظهء نقشه شانهء موي تو را آينه
هايت را كبوترهاي سپيدي
را كه روي بالهايشان جهاز عروسيت را مي برند... وقتي باران به پنجره مي كوبد جاي خاليت ملموس تر است وقتي مه شيشه هاي ماشين را مي ليسد بوران محاصره ام ميكند گنجشك ها جمع مي شوند تا ماشين را از عمق برف بيرون بكشند گرماي دست هاي كوچكت را بياد مي آورم سيگار هايي را كه با هم كشيديم مثل سرباز ها در سنگر نصف تو … نصف من … وقتي باد پرده هاي اتاق را به اهتزاز مي آورد و مرا … عشق زمستاني ات را به ياد مي آورم به باران پناه مي برم تا به سرزمين ديگري ببارد به برف تا به شهرهاي ديگري به خدا تا زمستان را از تقدير من بيرون ببرد چون نمي دانم بعد از تو زمستان … امشب را با تو سر نخواهم کرد ! یک جعبه مداد رنگی خریدهام بانو جان ! بانوی من ! چندان که عاشقت شدم جهان خدا دگرگون شد ! شب در تن پوش من خسبید و خورشید از غرب آهنگ سپیده کرد! کار تازه ای پیدا کردهام ! نوشته های من به تو ، بارانی سبز می بارم بارانی آبی بارانی سرخ بارانی از همه رنگ. از مژه گانم گندم می روید انگور... انجیر... ریحان و لیمو... وقتی که تو را دوست می دارم ماه از من طلوع می کند و تابستانی زاده می شود. گنجشکان مهاجر باز می آیند و چشمه ها سر شار می شوند...
کشتی ها از مقصد خود آگاهند !
ماهی ها و پرستو ها نیز...
ولی ما ،
دست و پا می زنیم در آب
بی غرق شدن ،
رخت سفر می پوشیم
بی سفر رفتن ،
نامه می نویسیم
بی که پستشان کنیم !
برای هر پروازی بلیط رزرو می کنیم
اما در فرودگاه باقی می مانیم !
تو و من ،
ترسوترین مسافران تاریخ هستیم ! ...
امشب هیچ جایی نخواهم بود !
یک کشتی خریدهام با بادبانی بنفش
که تنها در بندر چشمهای تو آرام میگیرد
و هواپیمایی
که به نیروی عشق تو بالا میرود !
تا تمامی شب را
بر کاغذی سفید
با کودکی خود سر کنم !
رسوایی قشنگ !
با تو خوشبو میشوم !
تو آن شعر باشکوهی که آرزو میکنم
امضای من پای تو باشد !
تو معجزهی زرین و لاجوردی کلامی !
مگر میتوانم در میدان شعر فریاد نزنم :
دوستت میدارم ،
دوستت میدارم ،
دوستت میدارم...
مگر میتوانم خورشید را در صندوقچهای پنهان کنم ؟
مگر میتوانم با تو در پارکی قدم بزنم
بی آن که ماهوارهها بفهمند
تو دلدار منی ؟
نمیتوانم شاپرکی که در خونم شناور است را
سانسور کنم !
نمیتوانم یاسمنها را
از آویختن به شانههایم باز دارم !
نمیتوانم غزل را در پیراهنم پنهان کنم
چرا که منفجر خواهم شد !
شعر آبروی مرا برده است و واژگان رسوایمان ساختهاند !
من آن مردم که جز قبای عشق نمیپوشد
و تو آن زن
که جز قبای لطافت !
پس کجا برویم ؟ عشق من !
مدال دلداده گی را چگونه به سینه بیاویزیم
و چگونه روز والنتین را جشن بگیریم
به عصری که با عشق بیگانه است ؟
دلم میخواست در عصر دیگری دوستت میداشتم !
در عصری مهربانتر و شاعرانهتر !
دلم میخواست دلبرم بودی
در روزگار شارل آیزنهاور ،
ژولیت گریکو ،
پل الوار ،
پابلونردا ،
چاپلین ،
سید درویش و نجیبالریحانی...
دلم میخواست شبی
با تو در فلورانس شام میخوردم !
آن جا که تندیسهای میکل آنژ ،
هنوز هم نان شراب را با جهانگردان قسمت میکنند !
دلم میخواست تو را
در عصر شمع دوست میداشتم !
در عصر هیزم و بادبزنهای اسپانیایی
و نامههای نوشته شده با پر
و پیراهنهای تافتهی رنگارنگ !
نه در عصر دیسکو ،
ماشینهای فراری و شلوارهای جین !
دلم میخواست تو را در عصر دیگری میدیدم !
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکانها و پریان دریایی حاکم بودند !
عصری که ازان نقاشان بود ،
ازان موسیقیدانها ،
عاشقان ،
شاعران ،
کودکان
و دیوانگان ! ...
این روزها کارم
سخن گفتن دربارهی تو با زنان است !
چه لذتی دارد !
میکارمت در سیاهی حیران چشم زنان
در کنجکاوی شان !
چه لذتی دارد ...
پیراهن زنان زیبا را آتش میزنم ...
و هم رقص شیطان میشوم ،
بر حریق پیراهن ها !
چشم زنان آینهی ترس است ...
و مرا مطمئن میکند
که عشقمان به هیچ عشق دیگری مانند نیست ...
و تو به هیچ زن دیگری نمیمانی !
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد...
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟
نیمکتهای پنبه پوشی نیستند، برای یله بودن !
نمینویسم تا استراحت کنی !
مینویسم که هم پای من به احتضار برسی
با من بمیری !
چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک
تو را دوست دارم
همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه ، بین سایه و روح
تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.
ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه
تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
صریح ، بدون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...
چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام ، دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم...
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
13:58 توسط عاشق| |
آیا هرگز به کجا فکر کرده ای؟
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
17:48 توسط عاشق| |
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت
18:40 توسط عاشق| |
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت
12:50 توسط عاشق| |
بانوی من !
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت
0:39 توسط عاشق| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت
16:37 توسط عاشق| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
13:11 توسط عاشق| |
شک داری که دلنشین ترین زن جهانی و مهم ترین؟
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت
3:9 توسط عاشق| |
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت
15:28 توسط عاشق| |
وقتی که تو را دوست می دارم
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت
11:55 توسط عاشق| |
دوستت ندارم
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت
11:22 توسط عاشق| |


